تبليغاتX
مامان‌جون
سلام دوستای عزیز

ممنونم ازنظراتتون ، خیلی دیرکردم  ها! آخه تو این دوهفته خیلی سرم شلوغ بود. میدونید؟من با یه هیأت مذهبی فرهنگی همکاری میکنم. هیأتمون تقریبا دوازده ساله که فعالیت میکنه.تازگیها هم یه موسسه به نام هیأت به ثبت رسوندیم ، اما تاحالا جای ثابتی نداشتیم جلسات هفتگیمون تو خونه ما بود. اما بتازگی وبا لطف خدا تونستیم جایی رو اجاره کنیم . منم چون ازاعضای تقریبا فعالم باکمک بقیه مشغول اثاث کشی هیأت بودم.

راستی عید گذشته مبارک ، ان شاءالله تعطیلات به همه خوش گذشته باشه ، به ماکه خیلی خوش گذشت آخه بعد از ماهها تونستیم بریم تهران و به داداشم وآبجیم و برادر شوهرم سر بزنیم خونه همشون خیلی خوش گذشت،راستی بگم مامان بابای دامادمون وقتی فهمیدن میخوایم بریم تهران برای شب اول شام دعوت کردن،جای شما خالی ، اونجاهم خیلی خوش گذشت. اینم بگم که دختر و دامادمون هم بودن. اگر بدونید که مادر شوهرش برا نوه اش چیکار میکرد.اخه اونا اولین نوشونه. و ما دومیه. بااین وجود ماهم خیلی منتظر اومدنش هستیم .  اون شب قبل از شام خدمت آقای حکیم یکی از روحانیون بزرگ خوزستان  که  ساکن تهرانن رفتیم که ایشون از خاطرات سفرهای زیارتیشون برامون گفتن،از سوریه ،بیت المقدس، مدینه که خیلی جالب بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:17  توسط مامان‌جون | 
سلام
سلام دوستان عزیزی که دخترم منتظرتون نگه داشته،ببخشید که منتظرتون گذاشتم. خیلی دلم میخواست روز تولد همین دخترم روز شروع وبلاگم باشه ،اما خب نشد،اون روز بلاگفا مشکل داشت.بگذریم،امروز جمعه 15 آذر پنج روز از سالروز تولد اولین دخترم همین طور اولین بچه ام میگذره،چه روزی بود!. پر از خاطراته برام. حالا کم کم براتون میگم. ولی حالا میخوام برم برای پسرم و همسرم ناهار درست کنم (البته شاید دختر و دامادمون که بعدا معرفیشون میکنم هم بیان اینجا). فعلا...
 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:36  توسط مامان‌جون | 
سلام سلام سلام
نه اشتباه نیومدین. اینجا وبلاگ مامان‌جونه. یه مامان‌جون واقعی. مامان‌جونی که دو تا نوه داره. یکیشون ۶ سالشه و اون یکی تو راهه.
شما تا حالا دیدین یه مامان‌بزرگ وبلاگ بنویسه؟
من که دختر بزرگ مامان‌جونم این وبلاگو ثبت کردم تا مامان‌جون برامون بنویسه از تجربیاتش و به ما هم یاد بده که بچه‌های گلی مثل من تربیت کنیم.

بیشتر از این نمی‌نویسم و بقیه معرفی‌ها رو به عهده خود مامان‌جون می‌ذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:42  توسط دختر مامان‌جون |