![]() |
![]() |
|
|
سلام
حدیثی است از امام علی که مفرمایند:«انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال». مدتی است که این حدیث مدام در ذهنم مرور میشه و توجهم بهش جلب میشه. چند روزه که دارم کتابی رو میخونم به نام «نفحات نفت» از آقای رضا امیر خانی.ایشون خیلی جالب دردهایی رو که در دل بعضی افراد مونده رو و نمیتونن بیانشون کنن روی کاغذ آوردند.ایشون تحلیل جالبی از این سی ساله دارند و احساس کردم حرفهایی هستند که مدتهاست ....... این کتاب به قدری برام جالب بود (و احتمالا حرف دل خیلیها که اگه بخوان بگن معلوم نیست سر از کجا در بیارن)،که بعد از مدتها خاموشی اینجا، من رو واداشت بیام و پستی هرچند کوتاه و ناقص بزارم و به شما بگم که حتما و هرچه زودتر اون رو بگیرید و بخونید.چرا که معلوم نیست با اوضاع موجود این کتاب بتونه دوام بیاره و یحتمل که ممنوع الچاپ بشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 12:16 توسط مامانجون |
|
|
سلام دوستای عزیز
ممنونم ازنظراتتون ، خیلی دیرکردم ها! آخه تو این دوهفته خیلی سرم شلوغ بود. میدونید؟من با یه هیأت مذهبی فرهنگی همکاری میکنم. هیأتمون تقریبا دوازده ساله که فعالیت میکنه.تازگیها هم یه موسسه به نام هیأت به ثبت رسوندیم ، اما تاحالا جای ثابتی نداشتیم جلسات هفتگیمون تو خونه ما بود. اما بتازگی وبا لطف خدا تونستیم جایی رو اجاره کنیم . منم چون ازاعضای تقریبا فعالم باکمک بقیه مشغول اثاث کشی هیأت بودم. راستی عید گذشته مبارک ، ان شاءالله تعطیلات به همه خوش گذشته باشه ، به ماکه خیلی خوش گذشت آخه بعد از ماهها تونستیم بریم تهران و به داداشم وآبجیم و برادر شوهرم سر بزنیم خونه همشون خیلی خوش گذشت،راستی بگم مامان بابای دامادمون وقتی فهمیدن میخوایم بریم تهران برای شب اول شام دعوت کردن،جای شما خالی ، اونجاهم خیلی خوش گذشت. اینم بگم که دختر و دامادمون هم بودن. اگر بدونید که مادر شوهرش برا نوه اش چیکار میکرد.اخه اونا اولین نوشونه. و ما دومیه. بااین وجود ماهم خیلی منتظر اومدنش هستیم . اون شب قبل از شام خدمت آقای حکیم یکی از روحانیون بزرگ خوزستان که ساکن تهرانن رفتیم که ایشون از خاطرات سفرهای زیارتیشون برامون گفتن،از سوریه ،بیت المقدس، مدینه که خیلی جالب بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:17 توسط مامانجون |
|
|
سلام
سلام دوستان عزیزی که دخترم منتظرتون نگه داشته،ببخشید که منتظرتون گذاشتم. خیلی دلم میخواست روز تولد همین دخترم روز شروع وبلاگم باشه ،اما خب نشد،اون روز بلاگفا مشکل داشت.بگذریم،امروز جمعه 15 آذر پنج روز از سالروز تولد اولین دخترم همین طور اولین بچه ام میگذره،چه روزی بود!. پر از خاطراته برام. حالا کم کم براتون میگم. ولی حالا میخوام برم برای پسرم و همسرم ناهار درست کنم (البته شاید دختر و دامادمون که بعدا معرفیشون میکنم هم بیان اینجا). فعلا... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:36 توسط مامانجون |
|
|
سلام سلام سلام
نه اشتباه نیومدین. اینجا وبلاگ مامانجونه. یه مامانجون واقعی. مامانجونی که دو تا نوه داره. یکیشون ۶ سالشه و اون یکی تو راهه. شما تا حالا دیدین یه مامانبزرگ وبلاگ بنویسه؟ من که دختر بزرگ مامانجونم این وبلاگو ثبت کردم تا مامانجون برامون بنویسه از تجربیاتش و به ما هم یاد بده که بچههای گلی مثل من بیشتر از این نمینویسم و بقیه معرفیها رو به عهده خود مامانجون میذارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:42 توسط دختر مامانجون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1389 دی 1387 آذر 1387 |
| نویسندگان |
|
مامانجون دختر مامانجون |
|
RSS
|